تبلیغات |
پایگاه یادمان شهید آویــنـی لبیك یا خامنه ای
|
[ یکشنبه 27 شهریور 1390 ] [ 08:57 ق.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
![]()
طبقه بندی: مقالات، [ یکشنبه 27 شهریور 1390 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
1-خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داری؟من یكی وقتی سر چند شماره از مجله سوره نامه تندی به سید نوشتم كه یعنی من رفتم و راهی خانه شدم. حالم خیلی خراب بود. حسابی شاكی بودم. پلك كه روی هم گذاشتم «بی بی فاطمه» (صلوات الله علیها) را به خواب دیدم و شروع كردم به عرض حال و نالیدن از مجله، كه «بی بی» فرمود با بچه من چه كار داری؟ من باز از دست حوزه و سید نالیدم، باز «بی بی» فرمود: با بچه من چه كار داری؟ برای بار سوم كه این جمله را از زبان مبارك «بی بی» شنیدم، از خواب پریدم. وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اینكه نامه ای از سید دریافت كردم. سید نوشته بود: «یوسف جان ! دوستت دارم. هر جا می خواهی بروی، برو! هر كاری كه می خواهی بكنی، بكن! ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند» دیگر طاقت نیاوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سید پیش از رسیدن نامه ات خبر پارتی ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب دیده بودم. راوی:یوسفعلی میرشكاك 2-داد زد:خدا لعنتت كنداحتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و ... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله علیها بی ادبی میشد. من این را فهمیدم. لابد دیگران هم همین طور، ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم. با جهان بینی روشنفكری خودمان قضیه را حل كردیم. طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم اما یك نفر نتوانست ساكت بنشیند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داری توهین میكنی؟! همه سرها به سویش برگشت در ردیفهای وسط آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی. كلاهی مشكی بر سرش بود و اوركتی سبز بر تنش. از بغل دستیام (سعید رنجبر) پرسیدم: «آقا را میشناسی؟» گفت: «سید مرتضی آوینی است.» 3-مفهوم زیبای آزادیصدای گنجشكها فضای حیاط را پر كرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست كجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد كلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر كس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچههای كلاس كرد. هنوز گنجشكها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش میرسید. دوباره در رویا فرو رفت. یكی از بچهها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد: «چرا وارد معقولات شدهای؟ بیا دم دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانشآموزان دوخته شد. قلیان احساسات كودكانه مرتضی گویای صداقت باطنیاش بود و مدیر ... «سید مرتضی» آرام و بیصدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشكان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش میرسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن كودك شد. كتابچه دل سید پر بود، آن را كه میگشودی، صدف عشق را میدیدی كه درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا میدرخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند كه در مخیلهاش نمیگنجید. سرانجام دنیا را رها كرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت كربلا دوید. فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر، در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت. برق سكهها چشمانش را خیره نكرده بود، این عشق بود كه قلبش را بیتاب ساخته و قلمش را لرزان. اعتراض كردم، سید سالهاست كه مینویسی و میخوانی اما هنوز ... كلامش سردی سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...» منبع : كتاب همسفر خورشید
ادامه مطلب طبقه بندی: خاطرات، [ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
طبقه بندی: نقد فیلم، [ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
برای دانلود کردن کلیپ های فوق،
روی آیکون
طبقه بندی: نماهنگ، [ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
طبقه بندی: نماهنگ، [ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
خانم امینی! در ابتدای گفتوگو از خودتان بگویید. مریم امینی هستم. متولد سال 1336. تحصیلاتم لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر. آشناییتان با آقامرتضی چگونه بود؟ قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را میشناختم. از سن پانزده سالگی تا نوزده بیست سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. خانوادهها با این ازدواج موافق بودند؟ خانوادهی من مخالف بودند، ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامهی زندگی نمیتوانستم تصور کنم. چرا؟ به خاطر این که از همان ابتدا مرتضی برای من حالت مراد بودن را داشت. رد و بدل کردن کتابهای خوب؛ شرکت در سخنرانیها و کنسرتهای موسیقی دانشکدهی هنرهای زیبا که ایشان آن جا درس میخواندند؛ در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بودند. این موقعیت، یعنی مراد بودن، تا کدام مرحله از زندگی ادامه داشت؟ برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازهی اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهرهی این موقعیت به خاطر تحولات فکری تغییر می کرد. گرایشهای ایشان بعد از انقلاب کاملا تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد، ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تا بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم تا برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم دربارهی امروز چه میشود گفت. خانم امینی! برای شروع زندگی مشترکتان چه کردید؟ خانهی کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آن جا مستاجر بودیم. اولین فرزندمان در همین خانه به دنیا آمد. چند سال بعد، چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سه سال هم در همین خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتاد و پنج متری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود. آقامرتضی میخواست نزدیک پدر و مادرشان باشند و به آنان کمک کنند. به همین خاطر آپارتمان را فروختیم و دوباره به خانهی پدری آقامرتضی برگشتیم و طبقهی اول این خانه را که دو دانگ آن میشد. خریدیم و ساکن شدیم که تا زمان شهادت آقامرتضی آن جا بودیم. از احساس آقامرتضی بگویید؛ وقتی بچهی اولتان به دنیا آمد. برخوردش خیلی روحانی بود. من ندیدم، ولی مادرشان برایم گفتند مرتضی توی اتاق تو، سجدهی شکر به جای آورد و پشت یک قرآن تاریخ تولد و نام بچه را یادداشت کرد. مرتضی خیلی به من و بچهها علاقهمند بودند. به خصوص یکی دو سال آخر این علاقه را خیلی ابراز میکردند و به زبان میآوردند. اینها همه نتیجهی تفکراتی بود که داشتند. روششان تغییر میکرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک میشدیم، بدون هیچ اغراقی احساس میکردم داریم به سالهای اول زندگی برمیگردیم. منتهی در این ابراز علاقههای آقامرتضی مرتبا یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود، ولی بچههای روایت فتح میگفتند در لحظههای آخر هم ابراز علاقه میکردند.
ادامه مطلب طبقه بندی: به روایت . . .، [ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
![]() انفجار اطلاعات! نمیدانم چرا من از این تعبیر آنچنان که باید نمیترسم و حتی چه بسا مثل کسی که دیگر صبرش تمام شده است از فکر اینکه جهان به سرنوشت محتوم این عصر نزدیکتر میشود خوشحال میشوم. نیچه خطاب به فیلسوفان میگوید: «خانههایتان را در دامنههای کوه آتشفشان بنا کنید» و من همهی کسانی را که در جستوجوی حقیقتند مخاطب این سخن مییابم»
ادامه مطلب طبقه بندی: آوینی و بیداری . . .، [ شنبه 19 شهریور 1390 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
![]() مجموعه پنج كلیپ زیبا از شهید آوینی به صورت زیر آماده دانلود میباشد. دریافت فایلهای تصویری: فیلم زندگینامه شهید آوینی فیلم شهادت شهید آوینی پشت صحنه آثارهای شهید آوینی صحنه هایی از تفحص و شهادت شهید آوینی تشییع پیكرشهید آوینی با حضور امام خامنه ای طبقه بندی: نماهنگ، [ جمعه 18 شهریور 1390 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
شهید سید مرتضی آوینیزندگینامه شهید سید مرتضی آوینی
مختصری از شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد. تحصیلات دانشگاهیاش را در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود. ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت: "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختم. اگر چه با سینما آشنایی داشتهام. سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر براین تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست. همهی هنرها این چنین هستند. کسی هم که فیلم میسازد، اثر تراوشات درونی خود اوست. اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود. حقیر چنین ادعایی ندارم ولی سعیم براین بوده است." دریافت مسند زندگینامه شهیدآوینی
اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح، سفر به مناطق جنگی را از سرگرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند و مقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. "شهری در آسمان" که به واقعهی محاصره، سقوط و بازپسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد. اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.
ادامه مطلب طبقه بندی: زندگینامه، [ جمعه 18 شهریور 1390 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ حسین باقری ]
[ نظرات ]
|
|
||||||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||||